راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۶۴

برون آی و خورشید رخ بر افروز

برون آی و خورشید رخ بر افروز
شب فرقت ماست مشتاق روز
ز هجر تو تا چند سوزد دلم
جمالی بر افروز و هجران بسوز
فراق تو تاکی گهی وصل هم
همه شب مده گاه شب گاه روز
دلا وصل و هجران شب و روزیست
گهی این گهی آن بساز و بسوز
گهی مست شو گاه مخمور باش
گهی پرده در باش که پرده روز
چو زاهد ز مستیت پرسد بگو
مرا جایز آمد ترا لایجوز
بجو وصل دایم تو ای فیض ازو
نهٔ قابل این سعادت هنوز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.