راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۲۱

داد از غم عشقت ای صنم داد

داد از غم عشقت ای صنم داد
فریاد ز تو هزار فریاد
بیمارت را نمی‌کنی به
غمناکت را نمیکنی شاد
بر نالهٔ من نمی‌کنی رحم
وز روز جزا نمیکنی یاد
داد از تو کجا برم که جز تو
کس نتواند داد من داد
من در غم تو تو لا ابالی
انی فی داد و انت فی واد
یکباره بیا بریو خونم
از من تسلیم و از تو بی داد
تا کی دل فیض ای ستمگر
در بند غم تو و تو آزاد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.