راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۳۷

عشق بیچون تو یارب در دل من چون نشست

عشق بیچون تو یارب در دل من چون نشست
گوهر روحی پاکی بین چه سان در خون نشست
گشت عالم را سراپا جای گنجایش نیافت
غیرصحرای دل من زان درین هامون نشست
اینقدر دانم که جا کرده است در ویرانه ام
می ندانم چون درآمد از کجا و چون نشست
پادشاه عشق بر ملک خرد تا دست یافت
ملک را بگرفت سرتا سر خرد بیرون نشست
هر خردمندی که بوئی از می عشقش شنید
سر بصحرا داد عقل و پهلوی مجنون نشست
جویها از چشم خونبارم روان شد هر طرف
هر که نزدیک من آمد لاجرم در خون نشست
اشک تا سر کرد از چشمم بدورم شد محیط
تیره آه از سینه ام برخواست برگردون نشست
چرخ هر چند از ترحم مهربانی بیش کرد
گرد محنت بر سر و روی دلم افزون نشست
در غزل فکری نباید کرد چندان فیض را
معنی برخاست تا از خاطرش موزون نشست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.