راز سخن

شمارهٔ ۶۳۰

می‌توان از زندگانی دست آسان شستن

می‌توان از زندگانی دست آسان شستن
لیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن
زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین
خود پریشان بودن و ما را پریشان داشتن
می‌توان صد بار مردن هر نفس از درد او
لیک نتوان درد او محتاج درمان داشتن
جان اگر با من نسازد در غم او گو مساز
می‌توانم من غمش در سینه چون جان داشتن
درد او فیّاض اگر درمان ندارد گو مدار
می‌توان این درد را بهتر ز درمان داشتن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.