راز سخن

شمارهٔ ۵۹۸

ما رام خویش بهر تو دلدار گشته‌ایم

ما رام خویش بهر تو دلدار گشته‌ایم
خود را به خاطر تو خریدار گشته‌ایم
یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت
جز ما که محو لذّت دیدار گشته‌ایم
پر کرده‌ایم دفتر و معنی همان یکی است
یک حرف بوده‌ایم که بسیار گشته‌ایم
لاف فراخ حوصلگی‌های ما خطاست
یک جرعه بیش نیست که سرشار گشته‌ایم
ترسند خلق از تو و ترک گنه کنند
ما تکیه بر تو کرده گنهکار کشته‌ایم
صد دشنه کار شوخی مژگان نمی‌کند
ظالم بیا ببین که چه گلزار گشته‌ایم
صد پرده بیش بر رخ مطلب فزوده شد
فیّاض بی‌خبر که خبردار گشته‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.