راز سخن

شمارهٔ ۵۶۱

خوش آن که دست به دست سبوی می‌باشم

خوش آن که دست به دست سبوی می‌باشم
چو دیده باز کنم رو به روی می باشم
چرا خورم غم روزی چو می‌توانم کرد
که زنده تا به قیامت به بوی می‌ باشم
ز قیل و قال حکیمان دلم گرفت کجاست
زبان حال که در گفتگوی می‌ باشم
ضرر نیست مکیدن لب پیالة می
همین بس است که در آرزوی می باشم
ز نام می چو توان نشئه یافتن فیّاض
چه لازم است که در جستجوی می باشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.