راز سخن

شمارهٔ ۴۴۱

در دل ز بس به عشق تو غم‌ها شود لذیذ

در دل ز بس به عشق تو غم‌ها شود لذیذ
ترسم به کام من غم دنیا شود لذیذ
در داده‌ایم تن به جفاهای روزگار
دشمن چو شد غیور مدارا شود لذیذ
امروز می‌‌نماید اگر صبر ناگوار
این شوربا به کام تو فردا شود لذیذ
لب را به خنده‌ای نمکین تر کن آن قدر
کاین نیمرس کباب دل ما شود لذیذ
با این هوس فریب نگاهی که مرتراست
در کام دل مباد تمنّا شود لذیذ
یک آن قدر ز پرده برون‌آ که شوق را
در حسرت تو ذوق تماشا شود لذیذ
از بیکسی ز صحبت فیّاض خوشدلیم
تلخابه گاه در ره صحرا شود لذیذ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.