راز سخن

شمارهٔ ۴۲۷

از ره کوی تو چون بانگ جرس می‌آید

از ره کوی تو چون بانگ جرس می‌آید
جان بر لب شده از بوی تو پس می‌آید
جذبة شوق چو آهنگ کشش ساز کند
شعله پروازکنان بر سرِ خس می‌آید
غیر اگر ز آتش دل سوخته باشد، که هنوز
از کباب دل او بوی هوس می‌آید
بلبل ار یک دو سه روزی به گلستان نرود
به طلبگاری او گل به قفس می‌آید
از تو فیّاض بود نظم تو بر صفحة دهر
یادگاری که به کار همه کس می‌آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.