راز سخن

شمارهٔ ۴۱۰

کم کنم شیون نمی‌خواهم که نقص غم شود

کم کنم شیون نمی‌خواهم که نقص غم شود
پر نگریم خون دل ترسم که دردی کم شود
سال‌ها در چشم ما جا داشتی سودی نداشت
گر پری با مردم این الفت کند آدم شود
شور بختی بین که بر داغ دل بی‌طاقتم
سودة الماس ریزد حسرت و مرهم شود
خاطر از برگ گل نازک‌تری داری مباد
گر وزد بر وی نسیم شکوه‌ای در هم شود
هر که را درد تو دامن‌گیر شد فیّاض‌وار
دامن بیگانه گیرد دشمن و محرم شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.