راز سخن

شمارهٔ ۳۸۰

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند
عندلیب از گوشه‌ها کنج چمن خوش می‌کند
دودة آشفتگی را یک خلف جز من نماند
سال‌ها شد تیره‌بختی دل به من خوش می‌کند
بی‌نصیبی نیستم در هر فن از تعلیم عشق
خاطر مشکل پسندش تا چه فن خوش می‌کند!
از نسیمت لاله مرهم می‌نهد بر داغ خویش
گل ز بویت زخم خود را در چمن خوش می‌کند
تا بیفتد چشم مرهم بر رخش فیّاض ما
داغ خود را در درون پیرهن خوش می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.