راز سخن

شمارهٔ ۳۷۱

چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند

چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند
گل تبسّم او بر بهار خنده کند
به فصل گل ز میم توبه می‌دهد زاهد
کجاست شیشه که بی‌اختیار خنده کند
به روی من گل بختی نکرد خنده ولی
به تیره‌بختی من روزگار خنده کند
لب تبسّم برقی ندیده‌ام افسوس
نشد که خرمن ما یک شرار خنده کند
ملال می‌چکد از زهر خنده‌ام فیّاض
کجاست گریه که بر من هزار خنده کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.