راز سخن

شمارهٔ ۲۹۳

عشق ظاهر نمی‌توانم کرد

عشق ظاهر نمی‌توانم کرد
کشف این سرّ نمی‌توانم کرد
چه دهی توبه‌ام دگر زاهد
من که آخر نمی‌توانم کرد
مردم از حیرت و ترا در عشق
متحیّر نمی‌توانم کرد
چه کنم تا تو فهم عشق کنی
سحر ساحر نمی‌توانم کرد
چه کنم عاشقی اگر نکنم
چون تو کافر نمی‌توانم کرد
ساده دل‌تر از آب و آینه‌ام
حفظ ظاهر نمی‌توانم کرد
گرچه فیّاض دانشم هِر را
فرق از بِر نمی‌توانم کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.