راز سخن

شمارهٔ ۱۶۳

برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکی‌ست

برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکی‌ست
بینوایان را چراغ خانه و محفل یکی‌ست
لطف فرما ناوکی هر جا فرود آید خوشست
قدر تیر غمزه‌ات در دیده و در دل یکی‌ست
دشمنی‌های دو عالم با من از بیداد اوست
گرچه صد شمشیر بر سر می‌خورم قاتل یکی‌ست
نخل عشرت در دل من بار حسرت می‌دهد
هر چه می‌کارم درین در گشته ده حاصل یکی‌ست
رحمت عام تو هرگز شامل فیّاض نیست
آخر این بیدل هم از یاران پا در گل، یکی‌ست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.