راز سخن

شمارهٔ ۱۳۷

تو سروری سرفرازی بر تو ختم است

تو سروری سرفرازی بر تو ختم است
تو جانی دلنوازی بر تو ختم است
زده داغ تو مُهرم بر در دل
که یعنی عشقبازی بر تو ختم است
نیاز عالمی را کشته نازت
بنازم بی‌نیازی بر تو ختم است
به تیرم گه نوازی که به تیغم
بتا عاشق‌نوازی بر تو ختم است
ز سعیت برگذشت از چاره کارم
سپهرا چاره‌سازی بر تو ختم است
چو شمعم دید شب، فیّاض خوش گفت
که الحق جان‌گدازی بر تو ختم است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.