راز سخن

شمارهٔ ۱۲۲

تا به روی تو در غمکدة من بازست

تا به روی تو در غمکدة من بازست
به تماشای تو تا دیدة روزن بازست
در و دیوار چمن بر رخ من می‌خندد
من به این خوش که به رویم در گلشن بازست
بسته شد بی‌تو به حسرت همگی راه حواس
جز ره گوش که بر نغمة شیون بازست
بی‌تو هر چیز که در دل گذرد جان گزدم
چارجانب در این خانه به دشمن بازست
پا مکش از دم شمشیر شهادت فیّاض
که به اقلیم فنا این ره روشن بازست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.