راز سخن

شمارهٔ ۶۹

تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما را

تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما را
زنجیر چه می‌کرد دل سرکش ما را
بی‌جوهر تیغ تو دل از پا ننشیند
آب تو نشاند مگر این آتش ما را
ماییم و همین فکر سر زلف و دگر هیچ
عشق که تهی کرد چنین ترکش ما را؟
گامی دو توان تاخت به دنبال شکاری
گر پی نکند تیغ اجل ابرش ما را
فیّاض بیا خوب رسیدی که خوشت باد
دیدار تو بایست دماغ خوش ما را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.