راز سخن

شمارهٔ ۱

هجر تو یکباره زبونم گرفت

هجر تو یکباره زبونم گرفت
درد تو ز اندازه برونم گرفت
آن ستمی کز تو کشیدم چه بود
آن غم دل بین که کنونم گرفت
هست غمت بر دل من تیر هجر
صعب زد و سخت زبونم گرفت
دوش خیال تو به خواب اندرون
دید که تیمار تو چونم گرفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.