شمارهٔ ۳۲۲
چیست جرم من که باز از چشم یار افتادهام
چیست جرم من که باز از چشم یار افتادهام
معتبر بودم ز چشم اعتبار افتادهام
ماندهام بر حال خود حیران جدا از کوی یار
مبتلای غربتم دور از دیار افتادهام
گلرخان یک ره نمیبینند سوی من به لطف
گرچه میدانند خوار و خاکسار افتادهام
مردمی هرگز نمیبینم چه حال است این مگر
از میان مردمان من بر کنار افتادهام
رشته جان مرا افکند دوران پیچ و تاب
تا به سودای سر زلف نگار افتادهام
روزگارم میکشد با صد مصیبت چون کنم
صید مجروحم به دام روزگار افتادهام
بلبل عرشم فضولی منزلم گلزار قدس
من درین محنتسرا بیاختیار افتادهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.