شمارهٔ ۲۹۱
دمی مانند گردی گر جدا از خاک در گردم
دمی مانند گردی گر جدا از خاک در گردم
بگردون گر کشم سرباز می خواهم که برگردم
ز شوق پای بوس آن سهی سرو روان مردم
ره فرصت ندارم کاش خاک رهگذر گردم
طبیبا آن پریرو میل با دیوانهها دارد
علاج من مکن بگذار تا دیوانه تر گردم
ز برق آه خود چون شمع می سوزم ز سر تا پا
اگر نی دم بدم سر تا قدم از اشک تر گردم
بسینه می خلد صدخار محنت هر دمم زان گل
سزد گر همچو غنچه غرقه در خون جگر گردم
ز تیغ آرزو بر سینه دارم چاکها هر سو
بامیدی که تیر غمزه او را سپر گردم
فضولی چون هوا تا کی کشم حبس حباب تن
خوشا کایم برون وان سرو را بر گرد سر گردم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.