راز سخن

شمارهٔ ۲۸۰

هر لحظه صد جفا ز بلای تو می‌کشم

هر لحظه صد جفا ز بلای تو می‌کشم
عمری‌ست جان من که جفای تو می‌کشم
جور فلک نمی‌کشم از بهر کام خود
گر می‌کشم برای رضای تو می‌کشم
دانسته‌ام که رسم وفا نیست در بتان
بیهوده انتظار وفای تو می‌کشم
هردم هزار ساغر خونابه از جگر
بر یاد لعل روح‌فزای تو می‌کشم
فرهاد و کوه کندن او را چه اعتبار
عاشق منم که بار بلای تو می‌کشم
هرشب به ماه می‌کشم از آه صد علم
بنگر چه‌ها ز شوق لقای تو می‌کشم
در عاشقی همین نه فضولی یگانه است
من هم جفای زلف دوتای تو می‌کشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.