شمارهٔ ۲۴۳
ز حد گذشت بدور تو بی قراری دل
ز حد گذشت بدور تو بی قراری دل
مشو ز حال دل بی قرار من غافل
کسی که معتقد عشق نیست نیست کسی
مذاق نشأه عشق است قابل قابل
ز هر چه هست توانم برید میل ولی
نمی شود که نباشم بمهوشی مایل
مراست مشکلی از عشق و چشم آن دارم
که مشکلم بگشاید ز تو ولی مشکل
که کرد دعوی صبر و ثبات در عشقت
که چون نقاب گرفتی ز رخ نگشت خجل
حریم کعبه که بر ماست طوف آن واجب
ز شوق طوف درت مانده است پا در گل
فضولی از سر آن کو قدم منه بیرون
که هیچ جا نبود زین شریفتر منزل
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.