راز سخن

شمارهٔ ۱۴۶

محتاج وصال تو که باشد که نباشد

محتاج وصال تو که باشد که نباشد
مشتاق جمال تو که باشد که نباشد
دیوانه بکویت ز که آید که نیاید
آشفته حال تو که باشد که نباشد
ای شمع بسان من دل سوخته شبها
گریان بخیال تو که باشد که نباشد
در سجده بت اهل خطا را نکنم عیب
حیران مثال تو که باشد که نباشد
در گلشن حسنست قدت طرفه نهالی
مایل بنهال تو که باشد که نباشد
رخساره بخونابه دل ساخته گلگون
بهر رخ آل تو که باشد که نباشد
تنها تو نه ای غمزه عشق فضولی
در عشق به حال تو که باشد که نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.