راز سخن

شمارهٔ ۱۰۶

به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب است

به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب است
عرصه جلوه خورشید میان دو شب است
جان شیرین به کدامین بسپارم چه کنم
دو دلم در دل من تا هوس آن دو لب است
نه وفا از تو به دل می‌گذرانم نه وصال
جان ندادم به تو، نومیدی من زین سبب است
نیست مقدور کسی لذت ادراک وصال
طالبان ذوق که دارند همان در طلب است
پیش تو کام دل خود به زبان چون آرم
ز من اظهار تمنا به تو ترک ادب است
شوق لعل تو مرا در الم و غم دارد
گرچه کیفیت می موجب ذوق و طرب است
گفتم ای شوخ فضولی به تو میلی دارد
گفت زین بی‌ادبی‌هاست که اینش لقب است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.