شمارهٔ ۲۲۲
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی
زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی
گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو
کوش تا شیفته طره درمان نشوی
ذوق غم دیگر و بازیچه فروشی دگرست
خندهافشان چو گل از چاک گریبان نشوی
کرم تیغ محبت ز شمار افزونست
جان مده تا ز گل زخم گلستان نشوی
دیدن کعبه فصیحی اگرت مقصودست
همره قافله خانهپرستان نشوی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.