شمارهٔ ۲۱۶
سر و برگ من محزون نداری
سر و برگ من محزون نداری
غم آشفته حالان چون نداری
در آن کاکل که اقلیم جنونست
ز عقل آشفتهتر مجنون نداری
از آن نرگس کش از ناز آفریدند
کدامین دیدهکش پرخون نداری
فصیحی یار بیرحمست ورنه
کنار کیست کش جیحون نداری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.