راز سخن

شمارهٔ ۱۴۹

چو شبها بستر و بالین دل از ریش می‌کردم

چو شبها بستر و بالین دل از ریش می‌کردم
سراغ خواب آسایش ز مرگ خویش می‌کردم
چو غم بر دل زدی نیشی ز شوق از هوش می‌رفتم
در افغان می‌شدم چون خیرباد نیش می‌کردم
به قربان سر بخت سیاه خویش می‌گشتم
خیال سایه آن زلف کافرکیش می‌کردم
ز ایمان ننگ دارد کفر من وزنه به یک افسون
چو زلف و عارض خوبان به همشان خویش می‌کردم
فصیحی خانمان دل خراب آن روز می‌دیدم
که دامن را توانگر دیده را درویش می‌کردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.