راز سخن

شمارهٔ ۱۳۴

چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش

چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش
در فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش
بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیست
در خم نشین و خرقه ز لای شراب پوش
آب حیات باش ولیکن ز بیم خضر
بر روی خویش پرده ز موج سراب پوش
این پرده‌های حسن نظر خیره می‌کند
یک پرده بر جمال خود از آفتاب پوش
از محتسب مترس ولی بهر پاس شرع
موجی بیار و بر سر جام شراب پوش
عصمت شهید جلوه حسنی که از حیا
آید به سیر آینه عکسش نقاب پوش
خاکستری مناز فصیحی به صبر خویش
چندی چو شعله هم کفن اضطراب پوش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.