شمارهٔ ۱۲۷
تا نفس داری سراغ کوی آن مهپاره گیر
تا نفس داری سراغ کوی آن مهپاره گیر
و آن در و دیوار را چون دیده در نظارهگیر
رنگ عصمت مشکن و با خویش همزانو مشو
یوسف من یک گریبان دگر هم پارهگیر
دیده گر گستاخ در باغ تماشا بشکفد
پنجه مژگان بیار و دیده نظاره گیر
کوشش بیچارگی خاک مرادت رد کند
ور بمانی بینوا تاوان کار از چارهگیر
صرصر آهت فصیحی کند بنیاد سپهر
آن غبار تیره را زین آستان آواره گیر
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.