راز سخن

شمارهٔ ۶۹

سر آشفته بختم تا به کی بر خویشتن خندد

سر آشفته بختم تا به کی بر خویشتن خندد
چو غنچه کاش این سر در گریبان کفن خندد
تو گر صیاد خونریزی من آن صید گرفتارم
که چون بسمل شوم هر قطره خونم به من خندد
چو از مهر و وفایت قصه آغازم زبان گرید
چو از صبر و شکیب خویشتن لافم سخن خندد
ذخیره‌ست آسمان را خنده‌های خرمی بر لب
که تا روزی به کام خویشتن در مرگ من خندد
چه ابر تیره‌بختم من فصیحی کاندرین گلشن
چو من خندم چمن گرید چو من گریم چمن خندد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.