راز سخن

شمارهٔ ۲۹

چون عدم از بر عالم برخاست

چون عدم از بر عالم برخاست
به هم آغوشی ما غم برخاست
هر کجا صبح زدم چتر نشاط
شام از آن نوحه ماتم برخاست
خواب با دیده بختم چو نشست
رسم آسایش از آن هم برخاست
درد جامم به جهان افشاندند
شعله شوق ز عالم برخاست
کشته خنجر شوقت در حشر
همه تن روح مجسم برخاست
قصه درد فصیحی گفتند
شیون از عالم و آدم برخاست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.