راز سخن

شمارهٔ ۵

چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترا

چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترا
به موج فتنه درآرد خط سیاه ترا
به چشم زخم بگریند کشتگان که مباد
ز دیده اشک برد لذت نگاه ترا
چه گلشنی تو که مشاطگان کشور حسن
به نو‌بهار بروبند خوابگاه ترا
تو مست جور و من از رشک غرق خون که مباد
به نام خویش نویسد ملک گناه ترا
ز باغ شعله فصیحی گل مراد بچین
که نوبهار فکند از نظر گیاه ترا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.