شمارهٔ ۱
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را
همت بگماریم که سوزیم صبا را
شمعیم و تهیدستی ما بین که درین بزم
سامان فروغی نبود شعله ما را
در کعبه و بتخانه ره قرب نیابند
آنها که به تقلید پرستند خدا را
چون چهره به خون سرخ کند آنکه همه عمر
پرورده چو گل در کف جان رنگ حنا را
از دولت آن زلف چنانیم که امروز
گیرند سراغ از دل ما کوی بلا را
خلوت چه حدیثست به معشوق که هرگز
بیرون نتوان کرد از آن بزم حیا را
مشاطه دردم که درین باغ فصیحی
از خون جگر رنگ کنم دست صبا را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.