راز سخن

دو برگ سبز

هنوز شعله کشد آتش نهانی من

هنوز شعله کشد آتش نهانی من
هنوز خسته، نفس می زند جوانی من
هنوز از چمن کودکی به جا مانده ست
دو برگ سبز درین چهرهء خزانی من
گذشت شوکت رنگینِ آن همیشه بهار
به زرد و سرخ زند باغ زندگانی من
ورق ورق همهء روزها پراکنده ست
ز تند باد بپرسی مگرنشانی من
بجز غم تو، که بر عهخد خویش پای فشرد
دگر کسی ننشید به همزبانی من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.