راز سخن

از اوج

باران، قصیده‌واری،

باران، قصیده‌واری،
ـ غمناک ـ
آغاز کرده بود.
می‌خواند و باز می‌خواند،
بغض هزار ساله دردش را،
انگار می‌گشود.
اندوه زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...،
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟
گفتند اگر تو نیز،
از اوج بنگری،
خواهی هزار بار ازو تلخ‌تر گریست!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.