راز سخن

غریبه

‌دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

‌دست مرا بگیر که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ریخت
که هوش از سرم ربود
من جاودانی‌ام که پرستوی بوسه‌ات
بر روی من دری ز بهشت خدا گشود
اما چه می‌ کنی
دل را که در بهشت خدا هم غریب بود...

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.