راز سخن

شکوفه ای بر شراب

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد
کبوتر دلم از شوق می‌ گشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد
دلی که غنچه ‌ی نشکفته ‌ی ندامت‌هاست
بگو به دامن باد سحر نیاویزد
فدای دست نوازشگر نسیم شوم
که خوش به جام شرابم شکوفه می‌ ریزد
تو هم مرا به نگاهی شکوفه‌ باران کن
در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد
لبی بزن به شراب من ای شکوفهٔ بخت
که می خوش است که با بوی گل درآمیزد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.