راز سخن

آغوش امید

بوسهٔ گرم تو در نومیدی، نوشداروی امیدم بخشید

بوسهٔ گرم تو در نومیدی، نوشداروی امیدم بخشید
چشم پر مهر تو با من می ‌گفت:«هیچ نومید به جایی نرسید!»
پیش چشمم همه جا بود سیاه، نا‌امید از همه چیز و همه کس
سیر از خویش و گریزان از خلق، کرده پیوند به نومیدی و بس
آرزوها همه تاریک و تباه، سخنم تلخ‌، چراغم خاموش
مرگ بر زاری من می‌خندید، زندگی بار گران بود به دوش
پردهٔ یاس نمی‌داد امان، تا ببینم که چه زیباست جهان
دست در دامن امید زدم، یافتم زندگی جاویدان
حالیا چشم دلم بر همه چیز، کند از روزن امید نگاه
چه شکوهی ‌ست در این کلبهٔ تنگ!، چه فروغی ‌ست در این شام سیاه!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.