راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۵۰

من بر سر کوی تو ندیدم

من بر سر کوی تو ندیدم
خاکی که به سر نکرده باشم
از دست جفای تو نمانده‌ست
شهری که خبر نکرده باشم
جز مهر تو در دلم نرفته‌ست
مهری که به در نکرده باشم
شب نیست که با خیال قدت
دستی به کمر نکرده باشم
در حسرت زلف تو شبی نیست
کز گریه سحر نکرده باشم
یک باره مرا مکن فراموش
تا فکر دگر نکرده باشم
کردی نظری به من که دیگر
از فتنه حذر نکرده باشم
تیری ز کمان رها نکردی
کش سینه سپر نکرده باشم
از سیل سرشکت خانه‌ای نیست
کش زیر و زبر نکرده باشم
خاکی نه که در غمش فروغی
زآب مژه تر نکرده باشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.