راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۴۶

فریاد که رفت خونم از یاد

فریاد که رفت خونم از یاد
چون دیده به روی قاتل افتاد
فرزند بشر بدین روش نیست
حوری بچه‌ای تو یا پریزاد
آتش به درون من کسی زد
کز خانه تو را برون فرستاد
تا طرهٔ پرشکن گشادی
عشقم گرهی ز کار نگشاد
تا دانهٔ خال تو برآید
بس خرمن جان من که رفت برباد
بر بست به راستی میان را
در بندگی تو سرو آزاد
عشق تو حریف سخت پیمان
عهد تو بنای سست بنیاد
سر رشتهٔ کین ندادی از دست
ویرانهٔ دل نکردی آباد
من بودم و نالهٔ فروغی
آن هم اثری نکرد فریاد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.