راز سخن

شمارهٔ ۱۶۰

دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدم

دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدم
پا در آن سلسله نگذاشته از دست شدم
ننهادی قدمی بر سرم ای سرو بلند
گرچه در راه تو من خاک صفت پست شدم
کس چو من در طلب شاهد آزادی نیست
زانکه با نیستی از پرتو آن هست شدم
ناوک ناز تو پیوسته شد از شست رها
ناز شست تو که من کشته آن شست شدم
تا ابد مستیم از جلوه ساقی باقیست
زانکه از آن می باقی ز ازل مست شدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.