شمارهٔ ۱۵۸
ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم
ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم
به سختی متصل با روزگار و بخت در جنگم
دو رنگی چون پسند آید به چشم مردم دنیا
بهغیر از خون دل خوردن چه سازم من که یکرنگم
خوشم با این تهی دستی بلندی جویم از پستی
نه در سر شور دیهیم و نه در دل مهر اورنگم
بگو با عارف و عامی سپردم جان به ناکامی
گذشتم از نکونامی کنون آمادهٔ ننگم
منم آن مرغ دلخسته، شکستهبال و پر بسته
که دست آسمان دایم ز اختر میزند سنگم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.