راز سخن

شمارهٔ ۵

گر که تأمین شود از دستِ غم آزادیِ ما

گر که تأمین شود از دستِ غم آزادیِ ما
می‌رود تا به فلک هلهلهٔ شادیِ ما
ما از آن خانه‌خرابیم که معمارِ دو دل
نیست یک لحظه در اندیشهٔ آبادیِ ما
بس که جان را به رَهِ عشق تو شیرین دادیم
تیشه خون می‌خورد از حسرتِ فرهادیِ ما
داد از دستِ جفای تو که با خیره‌سری
کرد پامالِ ستم مدفنِ اجدادیِ ما
آنچنان شُهره به شاگردیِ عشقِ تو شدیم
که جنون سرخطِ زر داد به استادیِ ما
فرخی دادِ سخندانی از آن داد که کرد
در غزل بندگیِ طبعِ خدادادیِ ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.