راز سخن

شمارهٔ ۳۲۹

سحر از بس که نالیدم ز هجران

سحر از بس که نالیدم ز هجران
بر احوالم ترحم کرد جانان
خرامان مو پریشان سویم آمد
به فایز بست از نو عهد و پیمان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.