راز سخن

شمارهٔ ۱۷

صبا از زلف مُشکین عُقده وا کرد

صبا از زلف مُشکین عُقده وا کرد
مرا سرگشته چون باد صبا کرد
بنازم طعنۀ بیگانگان را
که آخر با تو ما را آشنا کرد
کنون آن شاخ مرجان را توان یافت
که در خون مردم چشمم شنا کرد
قیامت قامت من تا به پا خاست
قیامتها از آن قامت به پا کرد
غبارا غارت دین و دل ما
خدا کِی بر نکورویان روا کرد؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.