شمارهٔ ۳۰۹
دارم دلی ز غصه گرانبار بودهای
دارم دلی ز غصه گرانبار بودهای
بر خویشتن ز آبله چیزی فزودهای
دل آن بلا کزو نفسی برق خرمنی
بخت آنچنان کزو اثر مرگ دودهای
از بهر خویش ننگم و دارم ز بخت چشم
خود را در آب و آینه رخ نانمودهای
گمنام و زهد کیشم و خواهم به من رسد
در رخت خواب شاه به مستی غنودهای
خواهم ز خواب بر رخ لیلی گشایمش
چشمی نگه به پرده محمل نسودهای
خواهم شود به شکوه و پیغاره رام من
در گونهگون ادا به زبانها ستودهای
با دین و دانش چو منی تا چهها کند
سجاده و عمامه ز صنعان ربودهای؟
با دوستان مباحثه دارم ز سادگی
در باب آشنایی تا آزمودهای
خجلت نگر که در حسناتم نیافتند
جز روزه درست به صهبا گشودهای
در بزم غالب آی و به شعر و سخن گرای
خواهی که بشنوی سخن ناشنودهای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.