راز سخن

شمارهٔ ۲۷۸

به خونم دست و تیغ آلود جانان

به خونم دست و تیغ آلود جانان
بدآموزان وکیل بی زبانان
چه گویم در سپاس بی کسی ها
زهی نامهربان مهربانان
گر از خود خوشتری سنجیده باشد
نوازشهاست با این بدگمانان
فغانا میگساران دجله نوشان
دریغا ساقیان اندازه دانان
بهار آید به حیرتگاه نازش
ز بوی گل نفس بر ره فشانان
دم مردن به رشکم تنگ گیرد
فراخیهای عیش سخت جانان
گلی بر گوشه دستار داری
خوشا بخت بلند باغبانان
غمت خونخوار و دلها بی بضاعت
دریغا آبروی میزبانان
گذشت از دل ولی نگذشت از دل
خدنگ غمزه زورین کمانان
نوای شوق خواه از بینوایان
نشان دوست جوی از بی نشانان
به رغمم تا فرود آرد به من سر
به خواری بنگرم در ناتوانان
سبک برخیز زین هنگامه غالب
چه آویزی بدین مشتی گرانان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.