راز سخن

شمارهٔ ۳۵

راز خویت از بدآموز تو می‌جوییم ما

راز خویت از بدآموز تو می‌جوییم ما
از تو می‌گوییم گر با غیر می‌گوییم ما
حشر مشتاقان همان بر صورت مژگان بود
مر ز خاک خویشتن چون سبزه می‌روییم ما
راز عاشق از شکست رنگ رسوا می‌شود
با وجود سخت‌جانی‌ها تنک‌روییم ما
زین بهار آیین نگاهان بو که بپذیرد یکی
عمرها شد، رخ به خون دیده می‌شوییم ما
آفتاب عالم سرگشتگی‌های خودیم
می‌رسد بوی تو از هر گل که می‌بوییم ما
تا چه‌ها مجموعه لطف بهاران بوده‌ای
تا به زانو، سوده پای ما و می‌پوییم ما
زحمت احباب نتوان داد غالب بیش از این
هرچه می‌گوییم بهر خویش می‌گوییم ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.