راز سخن

شمارهٔ ۶

نهفت شوخی بی پرده شور جنگش را

نهفت شوخی بی پرده شور جنگش را
ز باده تندی این باده برد رنگش را
کدام آینه با روی او مقابل شد
که بی قراری جوهر نبرد زنگش را
چو غنچه جوش صفای تنش ز بالیدن
دریده بر تن نازک قبای تنگش را
ز گرمی نفسش دل در اهتزاز آمد
شراره شهپر پرواز گشت سنگش را
نظاره خط پشت لبش ز خویشم برد
ز باده نشئه فزون داده اند بنگش را
چه نغمه ها که به مرگم سرود و پنداری
ز رشته کفنم تار بود چنگش را
به حشر وعده دیدار کرده بی تابم
شتاب من به سر آرد مگر درنگش را
جگر نشانه نهم بر خود اعتمادم نیست
مباد دل به تپش رد کند خدنگش را
کشیده ایم به دیوانگی ز شوخی دوست
به گونه گونه ادا ناز رنگ رنگش را
ز ظرف غالب آشفته گر نه ای آگاه
بیازما به می تند هوش و هنگش را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.