راز سخن

بخش ۹ - شعر گفتن ورقه

بگفت ای چراغ دل و جان من

بگفت ای چراغ دل و جان من
بت گل رخ و جان و جانان من
به هجر اندرون کرد نتوان درنگ
شود نرم از عشق پولاد و سنگ
نگارم شد و شد ز هجرش مرا
هم از دل نشاط و هم از روی رنگ
کنون کم قضا سوی اوره نمود
نگیرم دگر در صبوری درنگ
ز جان و ز خون معادی کنم
هوا تیره فام و زمین لاله رنگ
نیارم شبیخون،‌ نسازم کمین
کزین هر دو بر مرد عارست و ننگ
بتم گر بکام نهنگ اندرست
برون آرم او را ز کام نهنگ
بخون ربیع ابن عدنان کنون
بشویم دل و جان به شمشیر جنگ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.