راز سخن

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

در بر دیوانهٔ شد عاقلی

در بر دیوانهٔ شد عاقلی
دید آن دیوانه را غمگین دلی
گفت غمگین از کهٔ گفت از خدای
کز غم او می ندانم سر ز پای
میبترسم زو و گر دیدن بود
جمله را زو روی ترسیدن بود
چون نترسند از کسی خلقان همه
کو چو گرگان را دهد سر در رمه
تا شبان بنشیند و ماتم کند
چه عجب گر از چنین کس غم کند
کرد امروزم چنین شوریده دین
تا چه خواهد کرد با من بعد ازین
ای عجب دیوانه نیز از بیم او
میکند چون عاقلان تسلیم او
بیم او چون دل شکافی میکند
عقل را از عقل صافی میکند
تا زهیبت عقل مجنون میرود
وز جنون خویش در خون میرود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.